دوستان عزيز
اين وبلاگ بعلت تغيير و تحولات شخصي
تا اطلاع ثانوي بسته است.![]()
لطفاٌ پيگيري نفرمائيد.![]()
![]()
خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم
خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي مــيرم
در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم
و بي تو لحظـــــه اي حتي دلم طاقت نمي آرد
و برف نا امــــــيدي بر سرم يکريز مي بارد
چگونه بگذرم از عشـــق ، از دلبستگي هايم ؟
چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟
خداحافظ ، تو اي بانوي شب هاي غزل خواني
خداحافظ ، به پايان آمـــــد اين دــــيدار پنهاني
خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم
خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !!!

کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"
تسليم عشق
الهي به عشاق ديوانه ات
به مجنون صفتان ِ فرزانه ات
به فرياد مخمور ِ صهباي ِعشق
به ديوانه ي سر به صحراي ِعشق
به جاني که مدهوش و حيران ِتوست
به آن دل، که دايم پريشان توست
به تار دو گيسويِ مشکين ِيار
به ناز ِ دو چشم ِ جهان بين ِ يار
به مُشک خُتن، خال هندوي او
به شکّر لب ِ لعل ِ دلجوي او
به اسرار ِ ناز ِ دو ابروي دوست
به الطاف ِ زلف ِ سَمن بوي دوست
به کشور گشايان ِ اقليم ِ عشق
به فرمانروايان ِ تسليم ِ عشق
به مستان ِهم صحبت ِ عقل ِ کل
به افغان ِ بلبل، زهجران ِ گل
به خاصان ِ در گاه ِ عزّ و جلال
که پيوسته سر مست ِ وجدند و حال
به پيمانه نوشان ِ روز ِ الست
به تسبيح گويان ِ هشيار و مست
به هشياري ِ نرگس ِ مستشان
که حور بهشت ست، پابستشان
به قلب من و، لاله ي باغ عشق
که بشکفته اين هر دو، با داغ عشق
به روشن دلان، ز آتش مهر دوست
که شادند، با لطف و با قهر دوست
به راز ِ هو الله، به سرّ احد
به داناي علم ِ ازل، تا ابد
به احمد، بهين شاهد ِعرشيان
به عَنقاي قدس ِبلند آشيان
به خورشيد ايمان رُخ ِ مرتضي
نگارنده ي سرّ ِلوح قضا
که در کوي وصلت، مرا راه دِه
دل ِ روشن از مهرت، اي ماه دِه

اولین کسی باش که می خندد.وقتی دلیلی برای خندیدن نمی بینی .همان زمانی است که بیشترین نیاز به خندیدن است.
اولین کسی باش که می بخشد .افکار منفی گذشته را برای همیشه کنار بگذار.
اولین کسی باش که کاری انجام میدهد .هرچه زودتر اقدام کنی کارهای بیشتری می توانی انجام دهی.
اولین کسی باش که تشکر میکند .برخورد حق شناسانه زندگیت را مملو از خوشبختی می کند .
اولین کسی باش که با موقعیتهای جدید و متفاوت وفق می یابد.وقتی تغیرات را می پذیری کارهایت را با علاقه بیشتری انجام می دهی .
دیگر برای داشتن زندگی بهتر منتظر ننشین .بلکه اولین نفر باش که به جلو حرکت می کند و تنها کسی باش که سبب این حرکت می شود
ماه نمي دونست چه جوري بتابه
از روي دست تو ديد و بلد شد
خورشيد كه ديد نوري ازش نمي خواي
رفت بالاي قله و با تو بد شد
دريا كه ديد موج موهات از اون نيست
غرشي كرد و ته دل حسود شد
آسمون از غم اين كه تو رو زميني
تا هميشه رنگ چشماش كبود شد
اين طلوع هم مثل روزهاي بي فروغ ديگرم گذشت
اين شبم مثل شبهاي ديگر سياه زندگانيم گذشت
اين همه اميد و اين همه مهر هم گذشت
براي ديدنت
براي ماندنت كنار من
براي يك نگاه هر چند سرد تو
براي لمس كردن دست من
براي آنكه دوباره عاشقم شوي
مرا شبيه يك قلم درون دست خود بگيري و نوازشم كني
براي آنكه دوباره در درون قلب تو شكوفه اي كنم
براي زنده ماندنم
به هر دري زدم
به هر كه گفتي و نگفته اي سر زدم
كسي از درون تو براي من خبر نداشت
اين همه رنجش و بي اعتناييت به روي عشق من اثر نذاشت
از روز رفتن تو اين همه سروده ام
در جواب من، خاموش مانده اي چرا

روي گل شما به سرخي انار
شب شما به شيريني هندوانه
خنده تان به مانند پسته
عمرتان به بلندي يلدا
شب يلدا مبارك
اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم

دلم تنگ است...
من گمان می کردم دوستی همچو سروی سبز، چهار فصلش همه اراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی ابی ، یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هرکس دل نیست
قلب ها از اهن و سنگ
قلب ها بی خبر ازعاطفه اند .....

هيچ کس وسو سه اش نکرد ؛؛هيچ کس فريبش نداد
او خودش سيب را از شاخه چيد و گاز زد و نيم خورده به زمين اندا خت
او خودش از بهشت بيرون رفت او رفت و شيطان مبهوت نگاهش کرد
او رفت اما نه مثل شيطان تا مغرورانه گناه کند ؛؛
او رفت تا کودکانه اشتباه کند
به زمين آمد و اشتباه کرد بارها و بارها
مثل فرشته ي بازيگوشي که بار ها و بارها دري را بي اجازه باز مي کند
فرشته اي سر به هوا که گاهي سر مي خورد و مي افتد و دست و بالش مي شکند
اشتباهات او مثل لباسي نا مناسب بود که به تن مي کرد و ما هميشه تنها لباسش را ديديم
و هرگز قلب کو چکش را نديديم که زير پيراهنش بود
و ما از اشتباهات او سنگي ساختيم و به سويش پرتاب کرديم
و سنگهاي ما رو حش را خط خطي کرد و ما نفهميديم
اما يک روز او بي آنکه به کسي بگويد لباسش را در آورد و ما ديديم که او
دو بال کوچک نارنجي دارد
و پر زد مثل پرنده اي که به آشيانه برمي گردد
او رفت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع مي کند صدايش را مي شنويم
زيرا او قناري کوچکيست که روي انگشت خدا آواز مي خواند !!!!
يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !
يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .
يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .
يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .
يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !
يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ....


تنها شاهدِ اشکهای بی شمار ِ من اینجاست!
با قامتی بلند
و جارویی که از هجوم هیچ بادی آشفته نمی شود!
فهمیدی که از که سخن می گویم؟
رفتگری که همیشه لبخند می زد
و در ازای ِ زباله های سُربی که به دست داشت،
از ما ماهیانه نمی خواست!
هنوز هم بر همان سکوی سفید ِ مر مر ایستاده است!
اینجا بوی پرسه های پریروز مرا می دهد!
بوی شعرهای شبانه!
بوی سکوت و بی صبری...
به یاد داری؟ بی بی ِ باران!
گفتم: تا تو بیایی،
تمام ماشینهایی را که از کناره ی پارک می گذرند می شمرم!
تو گفتی: زمان ِ آمدنم،
از حساب ِ ساعت و تقویم خارج است!
دلم اما آسوده بود!
می دانستم هر بار که از کنار ِ چهارچوب ِ چمنها بگذری،
صدای مرا خواهی شنید:
« - سلام! خورشیدک ِ من! »
حالا هم دلم آسوده است!
می دانم،
هزار سال هم که از ترنم ترانه ها یم بگذرد،
هر کس این تندیس ِ صامت ِ جارو به دست را بنگرد،
صبر من و سکوت ِ تو را
به یاد خواهد آورد!
می دانم!
شعر زیر رو تقدیم می کنم به سارا خانم و تمام عاشقان شعرهای فروغ
دلم برای باغچه میسوزد
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
فروغ فرخ زاد
|
|
|
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال دچار بايد بود صداي فاصله هايي كه این شعر زیبا رو لیلا خانوم درخواست کردن بودن که تقدیمش می کنم |


بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم
داني چرا نواي عزا سر نمي كنم؟
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترك دوستي ز تو باور نمي كنم
پاداش ان صفاي خدايي كه در تو بود
اين واپسين ترانه ترا يادگار باد
ماند به سينه ام غم تو يادگار
هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد
ديگر زپا افتاده ام اي ساقي اجل
لب تشنه ام بريز به كامم شراب را
اي اخرين پناه من اغوش باز كن
تا ننگرم پس از رخ او افتاب را.....
لطفا برای این خواننده ی محبوب کشورمان دعا کنید
خبر بسيار تكاندهنده است، ناصر عبداللهي در كما به سر ميبرد، خواننده خوب و خوش صداي كشورمان به علت نامعلومي از پنجشنبه شب در بيمارستان خليجفارس بندرعباس در حالت كما به سر مي برد.
رييس بيمارستان ميگويد: سمت راست بدن وي كبود شده است. دكتر جانباز اضافه كرد: كليههاي ناصر عبداللهي نيز از كار افتاده است و وي براي دياليز به بيمارستان شهيد محمدي بندرعباس انتقال داده شده است.
اين در حالي است كه يك منبع آگاه در اين باره به ما گفت: ناصر قرص اعصاب خورده به همين خاطر سرش در حمام گيج ميرود و زمين ميخورد و آسيب جدي مي بيند، اين در حالي است كه يكي از دوستان نزديك او به ما ميگويد: هنوز چيزي مشخص نيست، خودمان نميدانيم چه اتفاقي افتاد كه ناصر به اين روز افتاد ...
هيچ خوانندهاي مانند او در ايران پيدا نميشود كه صداي بميداشته باشد، صداي او يكي است، او صدايي صاف دارد، خوانندهجنوبي چيزي كه متولد بندرعباس ميباشد شهري بندري كه مردمي باصفا، خونگرم و مهماننواز دارد و در سراسر ايران شهره هستند و ناصر نيز از اهالي همان ديار است، مردي خونگرم و جنوبي با آلبوم «دوستت دارم» خود را به دنياي موسيقي معرفي كرد.
ناصر عبداللهي با قطعه فاطمه بنت نبي(س) در عرصه موسيقي كشور شناخته شد. صحبت از ناصر عبداللهي استاد خوانندهاي كه با صداي گرم خود ترانههاي زيادي را تقديم به هنر دوستان ايران كرده اما در ميان كارهايش، قطعاتي مانند فاطمه بنت نبي(س)، ابوالفضل بريده دست و محمد (ص)، با قلب مردم پيوند بيشتري دارند.
كنسرت موفق ناصرعبداللهي كه چندي پيش برگزار شد، ما را بر آن داشت كه همكار ما گفتگويي با او براي ksabz.net تهيه كند.
ناصر در دهم دي ماه 1349 در محله مسجد بلال بندرعباس متولد شد او ميگويد: فرزند سوم خانواده هستم و چهار برادر و يك خواهر دارم در حال حاضر متاهلم و چهار فرزند به نامهاي نويد، نازنين، نامي و نينا دارم؛ يعني دو پسر دو دختر. فرزنده آخرم نينا هفتماهه است.
وي چندي پيش در گفتگو با همكار ما در پاسخ به اين پرسش كه چرا اخيرا در عرصه موسيقي باب به غير از تقليد و تكرار، شاهد خبر ديگري نيستيم؟ گفت: شايد اين موضوع به دليل ارائه نكردن صحيح و موثر الگوها از طريق رسانهها باشد. ضمن اين كه بايد موسيقي در مقاطع مختلف از طريق مراجع ذيصلاح بررسي شود تا شايد از اين طريق تقليد جواني به بنبست نرسد.
از او پرسيديم عدهاي معتقدند حتي خوانندگان پاپ هم وقتي ميخواهند در خلوت خود به آرامش معنوي برسند، موسيقي سنتي و اصيل ايراني گوش ميكنند، آيا اين مساله در مورد شما هم صدق ميكند. او گفت:
من بيشتر موسيقي بندري گوش ميكنم ولي اگر قرار باشد موسيقي اصيل گوش كنم. بله؛ حتما فخر موسيقي اصيل ايران در جهان استاد محمدرضا شجريان اولويت من است.
وي در ادامه ميگويد
تنبور را خيلي دوست دارم؛ چون معتقدم ساز با قدمت و با پيشينهاي است. در ضمن صدايي هميشه تازه و صميمي دارد.
او در پاسخ به اين پرسش كه با كدام يك از كارهايتان ارتباط بيشتري برقرار كرديد؟ ميگويد: قطعا قطعه فاطمه بنت نبي(س) جز لاينفك ذهن و خاطر من است. هميشه در حين اجراي اين قطعه، حالت خاصي به من دست ميدهد كه ناشي از قداست اين قطعه است، نه دليل علاقه و دلبستگي به اين قطعه.
او ميگويد: موسيقي يك راه پر شاخه و بدون بن بست است؛ به قدري كه هيچگاه نميتوان در اين هنر انتهايي را ديد و در ادامه ميگويد: من دوست دارم كه تجربياتي در زمينه موسيقي سنتي ايران داشته باشم ولي به صورت تلفيقي از موسيقي پاپ و سنتي.
زماني كه از او ميپرسم شعر و موسيقي مراحل بالاترين هنر هستند. آيا اين جمله در بازار امروز و موسيقي پاپ مصداق عيني دارد، ميگويد: تا حدودي بله، اما متاسفانه به طور كامل و صددر صد، نه.
جاي چه چيزي در اين بازار را كه خالي است او ميگويد: دقيقا نميدانم اما احساس ميكنم از خودم بايد شروع كنم تا به سهم خود جاي آن چيزهايي راكد خالي است پر كنم.
او با ناصريا آمد
او با «ناصريا» آمد، آلبومي كه در زمان خودش بسيار پرفروش بود و تا سالها هنوز هم ميفروخت. وي «بوي شرجي » را
روانه بازار كرد، با اين تفاوت كه مانند آلبومهاي ديگرش نبود، اما تركيب موزيك الكترونيك فولكلوريك آن توانست صداي دلنشين را در گوش شنونده بنوازد.
ناصر عبداللهي در سال 74 در يكي از برنامههاي «صبح به خير ايران»، كه در بندرعباس برگزار شد، حضور پيدا كرد و چند ترانه خواند. در آن زمان هنوز گمنام بود، اما پس از اين كه آن برنامه از سيماي بندرعباس پخش شد، تلفنهاي زيادي با مركز بندرعباس گرفته شد و خواستند كه عبداللهي دوباره بخواند و او هم آمد و خواند.
وي شهرش را خيلي دوست دارد، اما به خاطر پيشرفت بيشتر مجبور شد در اواسط سال 75 به تهران كوچ كند. ابتدا خودش تنها آمد و سپس در سال 76 خانوادهاش را آورد.
ناصر در سال 67، هجده سال بيشتر نداشت كه ازدواج كرد او خاطرات زندگياش را در بندرعباس گذاشت و به تهران آمد، خاطرههاي دوران كودكياش را.
عبداللهي عشق به موزيك را با يك ملوديكا شروع كرد و حالا با دستگاههاي پيشرفته آهنگسازي ميكند.
خانواده او شامل پنج فرزند است، چهار برادر و يك خواهر. او هنوز هم به يادروزهاي خوب گذشته است و دوست دارد همچنان آن روزها را به ياد داشته باشد و با آن خاطرات شيرين زندگي كند.
وي از آن دسته خوانندگاني است كه مردم با صداي گرمش خو گرفتهاند و او نميتواند پاسخ محبت مردم را بيجواب بگذارد و با خواندن ترانههاي زيبا، كه بارها از تلويزيون و راديو پخش شده، اين محبتها را جبران ميكند.
وي با اين كه 10 سال است كه از شهرش دور شده، اما مردم شهرش را دوست داشته و تعصب خاصي نسبت به آنان دارد. عبداللهي بر اين عقيده است كه هيچ كس نميتواند ميانه او را با مردم شهرش به هم بريزد. به همين خاطر چهار ماه پيش براي هميشه به زادگاهش برگشت تا در آنجا زندگي كند.
براي ناصر عبداللهي، آرزوي سلامتي ميكنيم و اميدواريم هر چه زودتر سلامتش را به دست آورد.

